تبليغاتX
من و اميرعلي































من و اميرعلي

يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچكي نبود

اميرعلي و خاله حسنا

Lilypie Kids Birthday tickers
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:33 توسط خاله حسنا|

به نام خدا

خونه داييت هستيم..داييت ميشه پسرخاله من

نشستيم سر سفره

بماند كه چقدر شيطوني كردي و هي با موبايل بابات بازي كردي و بعد با موبايل خاله مامانت(مامان من)

بعدم برداشتي با در لگوي زنداييت با من فريزبي(بشقاب پرنده) بازي كردي

اونوقت سرشام كه شده چسبيدي به مامان بزرگت(خاله من)

اون بهت هي لقمه ميده ميخوري

خوردي خوردي ديگه از سر سفره پا ميشي...غذاتو كامل نخوردي

اونوقت زندايي بهت ميگه هركي غذاشو نخوره بعد شام نميبريمش پارك

اونوقت تو يه كم ساكتي...هي به در تكيه ميدي...يهو ميزني زير گريه

حالا گريه نكن كي گريه كن...

ميري خودتو ميزني زمين

"ببخشيد من غذامو ميخورم منم ببريد پارك"

"من غلط كردم من غلط كردم"

دلم برات كباب شده خاله

بميرم واست

آخه چرا بچه رو اذيت ميكنيد؟؟چرا براش براي پارك شرط ميزاريد؟؟؟؟؟؟؟

بايد انقدر گريه كنه؟؟؟

بعد ميري بغل خاله ات(خاله واقعيت)

چشات باز بازه

هنوز اشكا روي صورتت هست

بغضتم داري

خاله بهت ميگه:"بخاب خاله جون نترس نميريم پارك"

به دقيقه نميرسه كه تو تو بغل خاله واقعيت بيهوش شدي يعني به خواب رفتي

دلم برات داره پر ميكشه

بايد سرسنگين بشينم...زنداييت منو پاگشا كرده..آخه خاله حسنات دو هفته پيش عقدش بوده

بابات مياد تو رو از خالت ميگيره ميبردت رو تخت زنداييت اينا ميخابونه

من كه دلم پيش توئه هر از گاهي ميام برقو روشن ميكنم به تو كه مثل فرشته ها خابيدي نگاه ميكنم

تو يه تيكه از بهشتو تو صورتت داري

دلم برات تنگ شد...خواب بودي نشد ببوسمت باهات خداحافظي كنم...

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 5:11 توسط خاله حسنا| |